سين سين در متن كاوي يك عشق نابهنگام (2)

اين ماجراهاي سين سين، دختر بچه ي تنهاييه كه يه سه شنبه عصر، دمدمه هاي غروبي كه سيصد و چهل و شش تا كلاغ داشتن تو آسمون قارقار مي كردن، بزرگترين تصميم زندگي شو، تنها و يواشكي گرفت.

aug_30_06

شنبه شده بود. خانوم ميم جينگولي، دامن آهاردار راه راهشو پوشيده بود. موهاي طلايي شو تاب داده بود پشت سرش، عينهو يه طالبي ي طرفاي جنگلاي آمازون. يه هفت هشت تايي از پسرا، اونايي كه سال آخر بودن و موهاي پشت لبشون، داشت تقلا مي كرد كه مردونگي شونو، ثابت كنه ( آخ كه چقدر بدش مي اومد سين سين از اين مردا كه هي مي خواستن بگن مردن! ) گرمبي نشسته بودن دم ايوون مشرف به در اصلي. وقتي فولكس ِ خانوم ميم جينگولي، پيچ آخرين كوچه ي منتهي به مدرسه رو رد كرده بود، يه صداي سوت بلبلي طنين انداز شد و بعدش شونزده هيفده تا چشم ور قلمبيده، داشت مي خورد تمام خانوم معلمو. شايد شيصد بار قبل تر از اينا، سين سين ديده بود اين صحنه ها رو، اما فقط يه بار، اونم امروز كه شنبه بود، يكهو يه چيزي توي دلش مثه آب ميوه گيري شروع كرد به غژ و غژ كردن. حالا كه مي بينم، ميوه ها نقش مهمي توي قصه ي سين سين دارن بازي مي كنن. موزاي گنديده رو كه يادتون هست؟ حالا كه شما مامان هستين و داريد اين قصه رو واس دختر ورپريده تون مي خونين، به مارك آبميوه گيري گير ندين، مهم اينه كه ته ش قراره چي از اون در بياد. پسرا حظ بصري شونو نبرده بودن به كمال كه، ناگهان يه تخته پاره از آسمون خراب شد رو سرشون. بعدترا، اورژانس حاضر در محل وقوع جرم، جراحت وارده رو بيشتر از تصور اعلام كرد. يه آقاهه اي هم كه برنده ي مرداي آهنين اون سال شده بود، سنگيني و قدرت پرتاب تخته پاره رو، خارج از تحمل يه دختركي مثه سين سين مي دونست. قاضي پرونده، ردپاي عوامل خرابكار هدايت شده از خارج مرزها رو به عنوان شريك جرم، چيز بعيدي ندونست. ماجرا رنگ و بوي بين المللي گرفت. سين سين جاسوس اعلام شد. يكي از شاهدان، حتا ادعا كرده بود كه يه شي ي ِ خارجي رو در آسمون ديده بوده. چهار تا كله شكسته، سه جفت دست و پاي غير قابل ترميم، محصول يك تصميم ناگهاني و غير معقول بود. بعدترها، سين سين فرصت داشت واس نتيجه هاش، اونم شب يلدا، بگه كه : ” كه عشق آسان نمود اول، ولي افتاد مشكل ها. “

اما اشتباه شما دقيقن همينجاس. يه لز اونم به غيرت و خالصي سين سين، هيچ وقت به نوه نمي رسيد كه تو بگي به نتيجه. اين نكته هاي انحرافي، واس اون دست از خواننده هاييه كه هيچي از لزا نمي دونن. اه اه كه چقده بدش مي اومد سين سين كه باس واس ِ اون احمقا شرح مبسوط مي داد كه والله لز بودن يه چيز طبيعيه. همونقدي كه شما حال مي كنين با …، اونام حال مي كنن با … . بيست و يه سال بعد، يه چهارشنبه، براي اولين بار، يه ملاقاتي اومده بود ديدن سين سين. يادم رفت كه بگم به سين سين حبس ابد خورد. توي اتاقك شيشه اي كه نشست، يه زني ديد بگو به شمايل فرشته هاي نقاشي هاي هلني. دست و پاشو گم كرد. مي خواس به مامور بگه كه گويا اشتبي شده اينجا. كه اين فرشته اگه مي خواد نصيبش شه، يحتمل زودتر از موعد اومده. اما يه كم زمان برد تا شباهت هاي غيرقابل انكاري رو تونست رديابي كنه بين فرشته ي نامبرده با خانوم ميم جينگولي.

قلبش مثه يه موتور هواپيماي زاغارتي جامونده از جنگ اول جهاني، ويژژژژژژژژ كنان، داشت قفسه ي سينه شو سوراخ مي كرد. چشاشو كه وا كرد، تو بغل گرمش بود. چشاشو كه وا كرد، خوشبختي كشونده بود خودشو به موازات اوضاع قمر در عقرب سين سين. آخ كه چقدر بوسيدن همو. به دلايلي كه خودتون بهتر مي دونين، اينجا يه پرده ي سياه كشيدن كه اذهان عمومي دچار انحراف اخلاقي نشه. و حالا هم كه بقيه ي ماجرا. شما هر چن وخ يه بار چيزكي از اون ملاقات قدسي مي خونين اينجا. اينم آوردم كه جاي شبهه اي نمونه واس بعضيا كه هيچ نمي دونن عشق چطوريا كش مي آد و اتفاق مي افته. خدا نصيب شما هم بكنه.

سين سين در متن كاوي يك عشق نابهنگام (1)

داستان از اونجا شروع شد كه سين سين قصه ي ما، تصميم گرفت لز بشه. گرچه وقتي با انگشتاش حساب كرد، دردسراي لز شدن اوووووووووه خيلي بيشتر از يه دختر طبيعي بود. آخه شما كه مي دونيد. لز باشي همه يه جوري نگات مي كنن. انگار كه رو سرت يه شاخ داري يا ته كونت، يه دم دراز. آخراي شب بود كه سين سين، زير پتو، تصميم بزرگشو گرفت. عصري اينا، تو كودكستان به شاموتي درازه كه پسر ميوه فروش محله بود با صداي بلند اعلام كرده بود كه ديگه بستني هاشو باهاش نصف نكنه. شاموتي درازه دماغشو خورده بود با زبونشو گفته بود: اوهوكي، آدم باس غيرتي باشه و هميشه بستني هاشو به دافش بده. سين سين، از كوره در رفته بود. نصفه ي بستني رو كوبونده بود رو سر شاموتي درازه. هرهر و كركر بچه ها بالا گرفت. شاموتي مثه يه شاتوت لهيده، سرخ و وارفته شده بود. خانوم معلم كه مي تونيد با اسم اختصاري ميم جينگولي، من بعد بشناسيدش، اومده بود و طرف سين سينو گرفته بود. اون نقطه ي حساس اتفاق افتاد. اينجا بود كه سين سين رفت تو خط  انتخاب معشوقه. يعني با خودش گفت: حالا كه باس  لز بشم، بايد از حالا يه چيزي باشه كه شبا به جاي اين شاموتي خيكي، بتونم بهش فكر كنم. توي كله ش، قرار داد بست كه خانوم ميم جينگولي، بشه دوس دختر خيالي ش. نه اين كه فكر كنيد الانه بره كف دست اون خانوم نسبتن بد اخلاق كه تازه شم، قدش سه برابر سين سين بود بذاره كه خانوم ما لزيم، ما رو به خاطر خواهي مي پذيريد؟ سين سين عقلش به يه جاهايي مي رسيد. نه همه ي جا ها. يه جاهايي كه نسبتن چند سانتي متري بلند تر بود از قد خودش. كه به نظر من، كه نويسنده ي زندگي سين سين هستم، واس دختركي به سن و سال اون، كلي زيااااااااااااااااااد بود. شاموتي درازه يه نيشگون گرفته بود سين سينو. و حالا كه سين سين زير پتو داشت خيالات مي كرد كه خانوم ميم جينگولي رو دوس داره يا نه، جاش خيلي مي سوخت. از پشه ي مالارياي آفريقاي شمال غربي هم بدتر مي سوخت. البته سين سين هيچ وخ يه چنين پشه اي رو نظاره نكرده بود. حتا برنامه ي حيات وحش كانال BBC هم به گمانم نذاشته بود يه چنين چيزي رو. اما حالا اون وخت شب، چطور يه چنين پشه اي خطور كرده بوده به ذهن سين سين، خودش حكايت ديگه اي داره. يعني راستشو بخواين، سين سين يكهو تصميم نگرفت لز بشه. مامانش رفته بود لباسا رو بده خشكشويي، سين سين هم حسابي گشنه ش بود. سرك كشيده بود توي يخچال، دو تا موز گنديده موجود بود و سه چهارتايي گوجه فرنگي له. arts-graphics-2007_1181410aماست برداشته بود و موزا و گوجه ها رو قاطي كرده بود و نشسته بود جلو برنامه كودك. قرار بود برنامه ي آموزشي كودكانه ي ” از اندام خود چگونه محافظت كنيم ” رو بذاره. يه برنامه بود كه عصراي سه شنبه مي ذاشت. كلي طرفدار داشت. همه ي دختراي فاميل تماشاش مي كردن. يه زن خوشگل مي اومد و به دخترا مي گفت كه چي كارا كنن كه پسرا تماشاشون كنن. اصلن بذاريد باهاتون راحت باشم. يكي از علتايي كه شاموتي درازه، جذب سين سين شده بود آموزشايي بود كه اين برنامه داده بود. واس همين اون روزا، سين سين احساس تعهد مي كرد به برنامه. با خودش مي گفت اگه تماشاش نكنم، يه جورايي زير دينش مي رم. و سين سين يه دختر شهرستاني اخلاق گرا بود كه اصلنا نمي خواس مديون كسي باشه. حتا تو بگو يه برنامه ي تلويزيوني كه همه ي دختراي فاميل تماشاش مي كردن.

 

حالا دستش خورده بود اتفاقي، يا سيماي كنترل تلويزيون قاطي كرده بود، رازيه كه هيچ وقت يعني خودتونم بكشيد تا آخر اين قصه، برملا نمي شه. سين سين چشاش به جمال دو تا دختر افتاده بود كه داشتن همو مي بوسيدن. سين سين بيچاره، شص متر پريد اون ورتر. اون عينكي هم كه مي بينيد رو دماغش، به نظر كج و كوله مي آد محصول همون پرش قورباغه ايه. از رو چشاش پر زده بود و رفته بود زير باسن مبارك خانوم. بعدنا هم نتونست به مامانش توضيح بده كه چي شد كه اينجوري شد. يعني كدوم ماماني تو دنيا سراغ داريد كه بتونه باورش بشه كه دختر طبيعي زاييده و حالا اون وسط مسطا، خاك عالم، چي شده كه دختره افتاده تو خط … بازي. از اونجا كه اين قصه براي سنين بين 5 تا 7 سال نوشته شده، به خاطر اجازه ي چاپ هم كه شده، باس يه چنين نقطه هايي رو استعمال كرد. اما انتشارات محترم، قول داده يه جزوه در اندازه هاي محدود چاپ كنه و نقطه هاي به كار رفته رو توضيح مبسوط بده براي رفع ابهام والدين. پارسال اينا يادمه كه يه چنين كاري كرده بود و بعدش اتفاقي كه افتاد يه نسخه از داستان من، فروش نرفته بود و در عوضش، جزوه ي نقطه هام به چاپ سي و پنجم رسيده بود. حالا هي بگيد ملت ما به حواشي نمي پردازه.

 

اه. اينقده به حواشي پرداختم كه سين سين بيچاره رو به كل از ياد بردم. سين سين يه جوري شده بود. اگه اين يه جوري رو هم مي خواين بدونيد، كه من نمي دونم چه اصراري حالا به دونستنش، باس همون جزوه ي كذايي رو بخونيد. رفته بود بلافاصله جلو آينه. يعني اصلن شك به دلش راه نداده بود. دامنشو كنده بود. گل سرشم پرت كرد يه گوشه. يه جور زل زده بود به خودش كه هر كي ندونه فكر مي كنه سين سين مثلن از يه جزيره نقل مكان كرده كه آينه اصلن توش اختراع نشده بوده. شلوار داداش بزرگشو پا كرده بود و بلوز باباشو پوشيده بود. بعدش گفت: آخيش! چه راحت شدم. خودم شدم. بالفور رفته بود تو حموم و موهاي هشتاد و نه سانتي متري شو رسونده بود به هفت سانت. تو بعضي منابع چهارهم ذكر شده. كه من شك دارم يه دختر بتونه به سرعت موهاشو به اون ميزان دربياره. تند نريد. سين سين رو تا اينجا داشته باشيد و بقيه ي ماجراهاشو در برنامه هاي آينده دنبال بفرماييد.